تابستان زندگی، بهاری شد
دیگر از بیماری مادرزادیاش خسته شده بود، از اینکه 13سال در آغوش مادرش به مدرسه رفته، از اینکه عاشق دویدن بود و هیچگاه نتوانسته بود همراه دوستانش بدود و در کنار آنها بازی کند، از اینکه هیچگاه طعم سلامتی و تندرستی را نچشیده بود، میگفت خیلی دوست داشت، یکبار ایستاده نماز بخواند، با پای خودش به مدرسه برود.
زحمت آوردن کیفش را دوستانش نکشند، اما بیماری قلبی که از نخستین روز زندگی «فیروزه» همراهش بود، یک لحظه نیز قصد نداشت او را راحت بگذارد. دخترک معصومه آرزو دارد یک روزی دکتر جراح قلب، آن هم قلب کودکان شود. بهخاطر دردهایی که در این 13سال کشیده است. او میداند رنج کودکان قلبی چه طعم تلخی دارد. آخرین روزهای اسفندماه سال گذشته اوج روزهای پررنج زندگیاش بود. بهخاطر تشدید بیماریاش مجبور شد 70روز را در خانه بگذراند. پزشکان توصیه کرده بودند او باید هرچه زودتر تحت جراحی باز قلب قرار گیرد، اما پدر و مادر او تمام داراییشان را طی این سالها صرف هزینه درمان تنها فرزندشان کرده بودند. تهیه 20میلیون تومان برای عمل فیروزه به رویایی شیرین برای آنها تبدیل شده بود، اما مهربانی هنوز هست. مردمانی با دیدن چهره کبود دختر دست به جیب شدند. امروز دو هفته از جراحی موفقیتآمیز فیروزه میگذرد. او که تا بهحال نتوانسته بود به تنهایی چهار، پنج متر راه برود، حالا خودش برای خرید داروهایش به داروخانه میرود. او میتواند در راهروهای هتل محل اقامتش قدم بزند، بدون اینکه کسی مراقب او باشد. فیروزه هر روز مقابل آینه میایستد و لبخندی از سر شوق میزند. چهره کبود او در آینه گم میشود و لپهایش گل میاندازد. او با کمکهای پلیس و دو فرد خیر تحت جراحی قلب قرار گرفت و پیش از بستری شدن در نامهیی از پلیس خواست به بیماران دیگر نیز کمک کند. فیروزه که علاقه خاصی به پلیس دارد، پیش از اعزام به تهران از کارشناس معاونت اجتماعی و ارشاد فرماندهی انتظامی رفسنجان نیز میخواهد پس از جراحی، وی با لباس پلیس به دیدنش برود. او در نامهیی به پلیس مینویسد: «من نمیدانستم که ماموران پلیس به غیر از تامین امنیت مردم در کارهای فرهنگی، خیریه و کمک به بیماران نیز یاریگر مردم هستند و من میخواهم همانطور که در عمل به من کمک مادی و معنوی میرسانید، به بیمارانی مثل من نیز کمک کنید تا به خواستهها و نیازهایشان برسند.» «امیرحسین شهابی» پدر «فیروزه» که 13سال از عمرش را و هرچه سرمایه داشت، برای درمان دخترش هزینه کرده در مورد بیماری مادرزادی فرزندش میگوید: «53روز از تولد فیروزه گذشته بود که متوجه بیماری او شدیم. طبق گفته پزشکان سمت راست قلب او وارونه و برعکس بود و تعدادی از رگها نیز جلوی حفرهیی در قلب او را گرفته بودند.» او میافزاید: «تا سال 79 دخترم تحتنظر دکتر ترابینژاد در کرمان مداوا میشد، هر هفته مجبور بودیم چند روز او را برای مداوا از رفسنجان به کرمان ببریم. سال 79 که بیماری فیروزه وخیم شده بود با راهنماییهای دکتر ترابینژاد به تهران آمدیم و دخترم توسط دکتر یوسفنیا تحت جراحی قرار گفت. حال او بهبود نسبی پیدا کرد و ما به رفسنجان برگشتیم، تا اینکه اسفندماه سال گذشته پزشکان اعلام کردند که فیروزه برای زنده ماندن باید تحت جراحی باز قرار بگیرد.» شهابی در مورد نحوه تامین مخارج عمل فیروزه میگوید: همه داراییام را پیش از این صرف بیماری دخترم کرده بودم و از طریق مسافرکشی هزینههای زندگیمان را تامین میکردم. وقتی شنیدم که عمل او بین 18 تا 20میلیون هزینه دارد، مانده بودم که چگونه این مبلغ را تامین کنم. او صبحتهایش را اینگونه ادامه داد: «فروردینماه بود که معلمهای مدرسه دخترم گفتند که با یکی از نشریات محلی رفسنجان مصاحبه کنم تا با کمک مردم هزینههای درمان فیروزه را تهیه کنم. خیلی نسبت به این کار راضی نبودم اما بهخاطر سلامتی دخترم پذیرفتم.» وی میافزاید: «با تلاشهای سروان اسلامی یکی از کارشناسان معاونت اجتماعی و ارشاد فرماندهی انتظامی رفسنجان و آقای برخورداری یکی از خبرنگاران شهرمان، مصاحبهیی انجام دادم و موضوع را با مردم در میان گذاشتم. با تلاش معاونت اجتماعی پلیس رفسنجان یک روز فرد خیری به نام حاج آقا سیفالدینی با من تماس گرفت و گفت نگران هزینههای درمان دخترت نباش. او پرداخت اقساط وامهایی که پیش از آن برای تامین هزینههای درمان فیروزه گرفته بودم را برعهده گرفت و از ما خواست تا به تهران بیاییم و خودمان را به خانم دکتر فرخنژاد معرفی کنیم تا مقدمات جراحی دخترم فراهم شود.» شهابی بیان میکند: «اوایل تیرماه به تهران آمدیم و خودمان را به دکتر فرخنژاد معرفی کردیم، فردای آن روز نیز به طریقی با خانم دکتر نیکزاد که واقعاً یک انسان واقعی است، آشنا شدیم، او تمام هزینههای عمل و بیمارستان فیروزه را پرداخت کرد و خودش و پسرش که او نیز استاد دانشگاه است، در این مدت ما را تنها نگذاشتند و لحظه به لحظه جویای حال دخترم بودند.» او ساعاتی که دخترش تحت جراحی قرار داشت را سختترین لحظات عمرش توصیف میکند، «دوشنبه دو هفته پیش بود که میخواستند فیروزه را عمل کنند. او تسبیح به دست داشت و دایم اسم حضرت ابوالفضل(ع) را صدا میکرد. پرستاران و حاضران در بخش ICU بیمارستان دی تحت تاثیر گریههای مادر فیروزه قرار گرفته بودند و گریه میکردند. واقعاً لحظات عجیبی بود.» فاطمه ذوالفقاری صحبتهای همسرش را اینطور ادامه میدهد: «در آن لحظات آرام و قرار نداشتم. در دلم میگفتم یا ابوالفضل(ع) بچهام را نجات بده تا دست خالی به شهرم برنگردم. عمل نخست روز دوشنبه و عمل دوم روز سهشنبه انجام شد. عمل دوم به مراتب سختتر از عمل نخست بود. به جز دعا خواندن و صدا کردن اهل بیت(ع) کار دیگری نمیتوانستم انجام دهم. عمل دخترم 15ساعت به طور انجامید. من مطمئنم عنایت اهل بیت(ع) شامل حال دخترم شد و خدا عمر دوبارهیی به او داد. دکترهای واقعی آنها هستند و اگر کسی از ته دل آنها را صدا بزند، محال است که جواب او را ندهند.» شهابی نیز در ادامه صحبتهای همسرش میگوید: «واقعاً در این روزگار که هر کسی به فکر مشکلات خودش است، هنوز هم انسانهای با گذشتی هستند که دست دیگران را بگیرند. انسانهایی مثل سروان اسلامی، دکتر ترابینژاد، دکتر نیکزاد، حاجآقا سیفالدینی، دکتر یوسفنیا، دکتر فرخنژاد و برخورداری در جامعه ما غنیمت هستند و باید قدر این انسانهای فداکار و با گذشت را بدانیم؛ انسانهایی که بدون هیچگونه چشمداشتی در حد توانشان به دیگران کمک میکنند.» او میگوید: «خانم دکتر نیکزاد، سروان اسلامی و حاجآقا سیفالدینی از الان به فکر عمل دخترم که یک سال دیگر انجام خواهد شد، هستند. نمیدانم با چه زبانی از این عزیزان تشکر کنیم.» پس از صحبتهای پدر و مادر فیروزه گفتوگوی کوتاهی نیز با او انجام دادیم که خواندن آن خالی از لطف نیست.
*******************************در چه مقطعی درس میخوانی؟ پارسال دوم راهنمایی بودم و با معدل 60/18 قبول شدم و امسال به کلاس سوم راهنمایی میروم.باتوجه به بیماریات برای درس خواندن و مدرسه رفتن مشکلی نداشتی؟ چرا، در همه سالهایی که درس میخواندم مادرم مرا به مدرسه میبرد و روی نیمکت مینشاند و دوباره برمیگرداند. دوستانم نیز کیفم را میآوردند خدا را شکر میکنم که دیگر خودم میتوانم راه بروم و با پای خودم به مدرسه بروم.در این مدت که در تهران هستی با دوستانت در ارتباط بودهیی؟ بله، معصومه، فاطمه و حمیده که دوستان صمیمیام هستند هر روز زنگ میزنند. معلمان مدرسهیی که در آن درس میخوانم نیز هر روز حالم را میپرسند. دلم برای همه آنها تنگ شده است.دوست داری در آینده چکاره شوی؟ دکتر جراح قلب کودکان. بهخاطر اینکه خودم درد زیادی کشیدهام و میخواهم به بچههایی که مثل خودم هستند، کمک کنم.بزرگترین آرزویی که داری چیست؟ نخستین آرزویم این است که دکتر شوم. آرزوی دیگرم این است که به مسجد جمکران بروم و اینکه وقتی خوب خوب شدم و بزرگ شدم بتوانم همه زحماتی که پدر و مادرم و خانم دکتر نیکزاد، سروان اسلامی و حاجآقا سیفالدینی و دوستان و معلمانم برایم کشیدند را جبران کنم.چرا آرزو داری به مسجد جمکران بروی؟ میخواهم بروم آنجا و دعا کنم تا امام زمان(عج) ظهور کند و همه مریضها را شفا بدهد.زمانی که در بیمارستان بودی و پدر و مادرت کنارت نبودند، چه حسی داشتی؟ در ICU که بودم احساس تنهایی نمیکردم، چون همه پرستارها میآمدند پیشم و با من حرف میزدند و شوخی میکردند. از همه آنها متشکرم.قرار بود تو را روز یکشنبه عمل کنند چرا از دکترها خواهش کردی تا دوشنبه عملت کنند؟ چون ذکر روز دوشنبه «یا قاضیالحاجات» است، میخواستم در این روز عمل شوم و تا خدا حاجتم را بدهد و شفا پیدا کنم.هنوز هم نشسته نماز میخوانی؟ از 9سالگی که نماز میخوانم، همیشه نشسته نماز خواندهام، چون وقتی به رکوع میرفتم نفسم میگرفت. به لطف خدا که الان حالم خیلی بهتر شده، میتوانم ایستاده نماز بخوانم. سر نمازت چه دعاهایی میکنی؟ اول از همه دکتر نیکزاد را دعا میکنم. از خدا میخواهم تا به او 150سال عمر بدهد تا سایهاش بالای سرم باشد. نمیدانم چه جوری از او تشکر کنم. نه به خاطر پولی که برای عملم داد، بلکه بهخاطر حسی که نسبت به او دارم. همیشه در رویاهایم زنی مثل او را میدیدم که مرا نجات خواهد داد. یک روز معلممان روی تخته سیاه کلاس نوشت: «دستهایی که کمک میکنند از لبهایی که دعا میکنند، مقدسترند. افرادی مثل دکتر نیکزاد، حاج آقا سیفالدینی و سروان اسلامی واقعاً مقدس هستند.اگر صحبتی با نوجوانان همسن و سال خودت داری، برایمان بگو؟ از آنها میخواهم که قدر سلامتیشان را بدانند و به راه راست هدایت شوند و درسشان را به خوبی بخوانند و هیچ موقع خدا را فراموش نکنند.
نام و نام خانوادگی (الزامی)
پست الکترونیکی (الزامی)
وب سایت
ارسال نظر به این مطلب را از طریق ایمیل به من اطلاع بدهید